خرید بک لینک
گر بیدل و بی دستم وز عشق تو پابستمبس بند که بشکستم، آهسته که سرمستم در مجلس حیرانی، جانی است مرا جانیزان شد که تو می دانی، آهسته که سرمستمپیش آی دمی جانم، زین بیش مرنجانمای دلبر خندانم، آهسته که سرمستمساقی می جانان بگذر ز گران جاناندزدیده ز رهبانان ، آهسته که سرمستم رندی و چو من فاشی، بر ملت قلاشیدر پرده چرا باشی؟ آهسته که سرمستم ای می بترم از تو من باده ترم از توپرجوش ترم از تو، آهسته که سرمستم از باده جوشانم وز خرقه عرضهانماز یار چه پوشانم؟ آهسته که سرمستمتا از خود ببریدم من عشق تو بگزیدمخودادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه نوری تاريخ: شنبه 14 شهريور 1405 ساعت: 10:15

کودکی هایم اتاقی ساده بود

قصه ای دور اجاقی ساده بود

کودکی ها

شب که میشد نقشها جان میگرفت

روی سقف ما که طاقی ساده بود

میشدم پروانه خوابم می پرید

خوابهایم اتفاقی ساده بود

زندگی دستی پر از پوجی نبود

باری ما جفت و طاقی ساده بود

قهر میکردم به شوق آشتی

عشقهایم اشتیاقی ساده بود

ساده بودن عادتی مشکل نبود

سختی نان بود و باقی ساده بود

برچسب: نویسنده: یگانه نوری تاريخ: شنبه 14 شهريور 1405 ساعت: 10:15

دلا در عشق تو صد دفترستمکه صد دفتر ز کونین ازبرستم منم آن بلبل گل ناشکفتهکه آذر در ته خاکسترستمدلم سوجه ز غصه وربریجهجفای دوست را خواهان ترستممو آن عودم میان آتشستانکه این نه آسمانها مجمرستمشد از نیل غم و ماتم دلم خونبچهره خوشتر از نیلوفرستمدرین آلاله در کویش چو گلخنبداغ دل چو سوزان اخگرستمنه زورستم که با دشمن ستیزمنه بهر دوستان سیم و زرستمز دوران گرچه پر بی جام عیشمولی بی دوست خونین ساغرستمچرم دایم درین مرز و درین کشتکه مرغ خوگر باغ و برستممنم طاهر که از عشق نکویاندلی لبریز خون اندر برستمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه نوری تاريخ: شنبه 14 شهريور 1405 ساعت: 10:15

شب یلدا ز راه آمـــــــــــد دوبـــــــــاره بگیر ای دوست! از غمهـــــــا کناره شب شادی وشـــور و مهربانی است زمـــــــان همدلی و همزبانی استدر آن دیدارهــــــــــــا تا تـــــــــازه گردد محبت نیـــــــــــــــز بی اندازه گـرددبه هرجا محفلی گرم و صمیمی است که مهمانی درآن رسمی قدیمی استبه دور هم تمـــــــــــام اهــــــل فامیل شده بر پا بســــاط میــــوه – آجیلز خـــوردن خوردنِ این شـــــــــام چلّه شود مهمان حسابی چاق و چلّه!!همــــــــــه با انتظاری عاشقــــــــــانه نظـــــــر دارند ســـــــادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه نوری تاريخ: شنبه 14 شهريور 1405 ساعت: 10:15

دردهای من جامه نیستند تا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستند تا به رشتهی سخن درآورم نعره نیستند تا ز نای جان بر آورم دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی است دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نامهایشان جلد کهنهی شناسنامههایشان درد میکند من ولی تمام استخوان بودنم لحظههای سادهی سرودنم درد میکند انحنای روح من شانههای خستهی غرور من تکیهگاه بیپناهی دلم شکسته است کتف

برچسب: نویسنده: یگانه نوری تاريخ: دوشنبه 28 آذر 1401 ساعت: 22:00

مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار آلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای ز امروز ها ، دیروزها دیدگانم همچو دالانهای تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد می خزند آرام روی دفترم دستهایم فارغ از افسون شعر یاد می آرم که در دستان من روزگاری شعله می زد خون شعر خاک می خواند مرا هر دم به

برچسب: نویسنده: یگانه نوری تاريخ: دوشنبه 28 آذر 1401 ساعت: 22:00

یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم زان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم گر قصد جفا داری اینک من و اینک سر ور راه وفا داری جان در قدمت ریزم بس توبه و پرهیزم کز عشق تو باطل شد من بعد بدان شرطم کز توبه بپرهیزم سیم دل مسکینم در خاک درت گم شد خاک سر هر کویی بی فایده میبیزم در شهر به رسوایی دشمن به دفم برزد تا بر دف عشق آمد تیر نظر تیزم مجنون رخ لیلی چون قیس بنی عامر فرهاد لب شیرین چون خسرو پرویزم خاک سر هر کویی بی فایده میبیزم در شهر به رسوایی دشمن به دفم برزد تا

برچسب: نویسنده: یگانه نوری تاريخ: دوشنبه 28 آذر 1401 ساعت: 22:00

گاهی گمان نمی'>نمی'>نمی کنی ولی خوب می شود'>شود'>شود گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود گاهی بساط عیش خودش جور می شود گاهی دگر، تهیه بدستور می شود گه جور می شود خود آن بی مقدمه گه با دو صد مقدمه ناجور می شود گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست گاهی تمام شهر گدای تو می شود… گاهی برای خنده دلم تنگ می شود گاهی دلم تراشه ای از سنگ می شود گاهی تمام آبی این آسمان ما یکباره تیره گشته و بی رنگ می شود گاهی نفس به تیزی

برچسب: نویسنده: یگانه نوری تاريخ: دوشنبه 28 آذر 1401 ساعت: 22:00

ای مرغک خرد، ز اشیانه پرواز کن و پریدن آموز تا کی حرکات کودکانه در باغ و چمن چمیدن آموز رام تو نمیشود زمانه رام از چه شدی، رمیدن آموز مندیش که دام هست یا نه بر مردم چشم، دیدن آموز شو روز بفکر آب و دانه هنگام شب، آرمیدن آموز

برچسب: نویسنده: یگانه نوری تاريخ: دوشنبه 28 آذر 1401 ساعت: 22:00

دخترک خنده کنان گفت که چیست راز این حلقه زر راز این حلقه که انگشت مرا این چنین تنگ گرفته است به بر راز این حلقه که در چهره او اینهمه تابش و رخشندگی است مرد حیران شد و گفت حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است همه گفتند : مبارک باشد دخترک گفت : دریغا که مرا باز در معنی آن شک باشد سالها رفت و شبی زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر دید در نقش فروزنده او روزهایی که به امید وفای شوهر به هدر رفته هدر زن پریشان شد و نالید که وای وای این حلقه که در چهره او باز هم تابش و

برچسب: نویسنده: یگانه نوری تاريخ: دوشنبه 28 آذر 1401 ساعت: 22:00

مو آن رندم که نامم بی قلندر نه خون دیرم نه مون دیرم نه لنگر چو روز آیه بگَردم گِرد گیتی چو شو گَرده به خشتی وانهم سر * * * ز دست دیده و دل هر دو فریاد که هر چه دیده وینه دل کنه یاد بسازم خنجری نیشش ز پولاد زنم بر دیده تا دل گرده آزاد * * * خداوندا که بوشم با که بوشم مژه پراشک خونین تا که بوشم همم کز در برانن سو ته آیم تو کم از در برانی وا که بوشم * * * هزارت دل بغارت برده ویشه هزارانت جگر خون کرده ویشه هزاران داغ ویش از ویشم اشمر هنی نشمرده از اشمرده ویشه

برچسب: نویسنده: یگانه نوری تاريخ: دوشنبه 28 آذر 1401 ساعت: 22:00

صفحه بندی